تبليغاتX
اي ناتانائيل

اي ناتانائيل

تو شهر خط تاكسي  زياده چرا من تو شب با پاي پياده قدم ميزنم

نه عاشقم نه غمي دارم

پس چرا تو شهر با پاي پياده قدم ميزنم

خط تاكسي همه جاست

پس خط من خط تاكسي نيست

هيچ تاكسي نميتونه به خط من برسه

من با پاي پياده به خط خود قدم ميزنم

خط من خط آخره

خط ضد عشقه و ضد غم

خط من اينه اگر ميخواي با من بيا

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت14:5توسط مصطفي بزرگي | |

قهرم از همه تنهاتر از همه ام

کسی به من سری نمیزند

سری به اونا میزنم ولی هیچکس سری به من نمیزند تنها از همه عاشقان هستم

خسته شدم از تنهایی اونا کجان چرا سری نمیزنن به این عاشق تنها

قهرم از همه اونا چرا منو فراموش کردن

چرا همش من تنها باشم

قهرم تا ابد

من تو توام قهرم

شاید آخرین نوشته های یک عاشق رو بخونی و دیگر آن نوشته ها عاشقونه رو نخونی تا ابد

شاید برم از اینجا به جای آباد تا تنها نباشم

و از همه قهر نکنم

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت17:55توسط مصطفي بزرگي | |

زندون

آخه زندون رفتم گناهه

فكر ميكني تمام عمرم فناست

كي گفته زندون رفتن گناهه

دل آدم عاشق رو باز ميكنه

رفتم زندون فرياد بلندي ميكشم :

آخه زندون رفتم گناهه

تمام عمرم فناست

ديگه زندگي به آخر خط رسيده

نه جونم اين آغاز عاشقيست

 

روز اعدام

روز اعدامم رسيد

كي گفته عاشقي حكم مرگ رو داره

روز اعدامم رسيد عشقم نرسيد تو دلم

به جرم بازي عشق عاشقي محكومم ميكننن

 

 

پرده ها را كنار بزن

 

در كنار پرده ها سايه ايي ديدم گذشت

پرده ها را كنار زدم ديدم كسي نبود

پس عينكت را از چشات بردار

پرده ها را كنار بزن من همونيم كه ميبيني نه اوني كه ديدي

فقط يك قاب عكسي بود

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت7:46توسط مصطفي بزرگي | |

در زير باران انتظار عشق تو را دارم در پشت دستم يك شاخ گل نيلوفر به انتظار عشقت ميباشد

در زير باران قطع قطع هاي باران بر سر من جاري ميشود اما تو نيستي در زير بارون نم نم

در زير باران گل نيلوفر من داره پر پر ميشه از دوري تو

چرا زير باران نيستي

ديگه آواره و بي خونه مي شم اگر نباشي مگه دختر شهر پريوني يا تو عروس از ما بهتروني

از ما بهتروني كه تو بارون اشك التماستو قصه عشقم نمي موني

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام مستم

باز مي لرزد دلم دستم

باز گوئي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ !

لحظه ديدار نزديك است

اگه بري منم ميرم در زير بارن ديگر نميمانم

ميرمو ديونه ميشم

غريب و بي خونه ميشم

خيال كردي به عشق تو اسيرم يكي از اين روزها واست ميميرم

محال واسه تو كه بي وفايي يك عمر زانوي غم بقل بگيرم در زير اين بارون نم نم

خيال كردي كه با نيامدنت در زير بارون ديگه بازي تمومه بي تو آفتاب عمرم لب بومه 

ولي به اون خداي كه مي پرستي واسه تو عشق و عاشقي حرومه

واسه تو عشق و عاشقي حرومه

مگه دختر شهر پريوني يا تو عروس از ما بهتروني

كه تو بارون اشك التماستو قصه عشقم نميموني

در حسرت آمدنت در زير بارون آواره تر نيستم

پس در اين پس و كوچه ها در زير بارون با من قدم بزن دست را به من بده در زير بارون نم نم قدم بزنم

در غير اين صورت

خيال كردي كه با نيامدنت در زير بارون نم نم ديگه بازي تمومه بي تو آفتاب عمرم لب بومه 

ولي به اون خداي كه مي پرستي واسه تو عشق و عاشقي حرومه

واسه تو عشق و عاشقي حرومه

مگه دختر شهر پريوني يا تو عروس از ما بهتروني

كه تو بارون اشك التماستو قصه عشقم نميموني

در حسرت آمدنت در زير بارون آواره تر نيستم

اي دختر شاه پريون بيا دست رو به من بده در زير بارون قدم بزنيم


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت8:33توسط مصطفي بزرگي | |

مثلث مرگ

- اسي مي دوني اگه بابا بميره يعني چي ؟

- نه ! از كجا بدونم ؟

- پس هنوز خيلي بچه اي كه نمي دوني !

- خب كه تو بزرگي به منم بگو تا بدونم.

- يعني اينكه ديگه مجبور نيستم تا نصف شب براش پول بشماريم.

- بازم كه داري حرفاي هميشگي رو مي زني ؟

- خب خره اگه مي فهميدي كه لازم نبود اين قدر بهت بگم

- ببين نيلوفر من بابا رو دوست دارم دلمم نميخواد بميره ديگه هم از اين حرفا نزن

- ولي بالاخره يه روزي مي فهمي !

- كه چي ؟ كه چه قدر اشتباه كردي آخه مي دوني منو تو مي تونيم بعد از بابا همه كاره باشيم و با پول بليت شهر بازي براي خودمان ماشين بخريم موبايل بخريم عشق كنيم پسر !

- ولي اون وقت عوضش بابا نداريم.

- خب نداشته باشيم مگه اونايي كه ندارن چي شده ؟

- گفتم كه من بابا رو دوست دارم و هيچي يم نمي خواد.

- خنگي ديگه نمي فهمي !

- آره خرم خر خر خر ولي گول اين حرفا رو نميخورم و اگه بازم تكرار كني به بابا مي گم.

- برو گم شو ديگه باهات كاري ندارم

اين بحثي بود كه هفته اي چند باز با نيلوفر داشتم اصلا نمي فهميدم چرا او دست بردار نبود و مدام وسوسه ام مي كرد كه بابا را از بين ببريم آن هم باباي خوبي كه همه ي فكر و ذكرش ما بوديم.

بابا تحصيل كرده ي رشته ي برق و الكترونيك بود. آدم وظيفه شناسي كه به كارش عشق مي ورزيد هر گز از او نشنيده بودم كه از كار بنالد و خسته شود تا دوسال پيش سرويسكار كارخانه هاي مواد غذايي بود ولي بعد از مامان به قول خودش حوصله ي كار و قبول مسئوليت و هر روز به يك شهرستان عزيمت كردن را نداشت.

در نتيجه يك شهر بازي را با همه ي تجهيزاتش از شهرداري اجاره كرده بود شايد هم اين كار را كرده بود كه بتواند وقت بيشتري با من و نيلوفر بگذراند تا مثلا احساس بي مادري نكنيم.

در هر حال زندگي خوبي داشتيم بابا در آمد خوبي هم داشت و در يك چشم به هم زدن هر چه مي خواستيم برايمان فراهم ميكرد ولي نميدونم چرا نيلوفر با اين كه چهار سال از من بزرگتر بود اين را نمي فهميد و ميخواست به هر قيمتي شده مرا قانع كند كه نميفهمي و با او هم عقيده شوم.

سيزده ساله بودم كه با كمك بابا وارد بازار كار شدم چه قدر خوشحال بودم كه باز مي توانستم دومين تابستان را پا به پاي او از پنج بعدازظهر تا دوازده شب و بعضي وقت ها تا يك بامداد بيدار باشم و كار كنم.

بابا هم قبل از اين كه آن ها را به حساب بريزد نفري پنج هزار تومان به ما تو جيبي مي داد و باز ما خودمان براي يك شب پر تلاش ديگر آماده مي كرديم.

در يكي از شبها دقيقا دومين پنجشنبه ي تير ماه كه شهربازي شلوغ بود بابا چند بار نيلوفر را پيج كرد من داشتم كمك بچه ها تور دور زمين بستكتبال را مي بستم كه حس كردم صداي بابا مي لرزد و ناراحت است.

بنابراين زودتر از نيلوفر كه ظاهرا در محوطه بود خودم را به دفتر رساندم چند دقيقه بعد از من او هم از راه رسيد هم زمان با هم وارد اتاق بابا شديم اما به محض اين كه بابا چشمش به ما افتاد با عصبانيت رو به نيلوفر كرد و گفت (( مگه بهت نگفتم دور اين پسره الدنگ بي سر و پا رو خط بكش )) نيلوفر سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت اما بابا ادامه داد فقط يه بار ديگه اين جا ببينمش مي گم نگهبانا تو دستشويي ببندنش

- ولي بابا......

- همين كه گفتم

- شما اجازه بديد تا منم حرف بزنم

- بهتره خفه شي و هيچي نگي تو اصلا مي دوني اگه بچه هي پارك شما رو با هم ببينن ديگه آبرو برام نمي مونه آخه عزيز من دختر من اين پسره نمي شه به ديوارش تكيه كرد اون تا صد سال ديگه نميتونه آذم بشه ......

شاهرخ را از دو سال پيش مي شناختم ظاهرا خواستگار دلباخته ي نيلوفر بود كه به قول خودش مي خواست او را خوشبخت كند و بابا مانع اين خوشبختي بوداو اهل كار و كاسبي و اين جور حرف ها نبود. چشم به حقوق بازنشستگي پدرش دوخته بود و شكمش را سير ميكرد .....

شهريور ماه تازه شروع شده بود و بازار شهر بازي داغ تر از تير و مرداد بود به طوري كه بعضي وقتها مجبور بوديم به خاطر رضايت مردم و بليط هايي كه از قبل رزرو شده بود تا دو الي سه بامداد نزنيم و دستگاه ها كار كنند.

يكي از همين شب ها چند نفر به اطلاعات مراجعه كردند و گفتند دستگيره و كمربند صندلي شماره 8 سورتمه باز است بلافاصله خبر به بابا رسيد و او هم كنترل چي سورتمه خواست كه تا پايان شب از سوار شدن افراد روي صندلي مذكور جلوگيري كند در ضمن از بلندگوهاي اطلاعات هم مدام اعلام مي شد .

وقتي برگشتم ديدم نيلوفر روي مبل خوابيده بابا هم سعي دارد با يك برگ پوشه جلو دريچه ي كولر را به گونه اي بگيرد كه باد او را عذاب ندهد با بلند شدن صداي يكي از سگها اتاق را ترك كرديم و به محوطه برگشتيم ظاهرا كسي آن جا نبود.

من با سگ خوش رنگ و بازي گوشي كه نزديك سورتمه بود و اغلب شبها سر به سرش ميگذاشتم مشغول بازي شدم بابا هم با عشقي كه نسبت به كارش داشت سراغ صندلي لعنتي رفت و لحظه اي بعد كه ناغافل رو برگرداندم ديدم روي صندلي نشسته و مشغول كار است.

سكوت همه جا را گرفته بود و زمان به كندي مي گذشت همه ي محوطه به جز اطراف سورتمه تاريك بود و تنها صدايي كه به گوش مي رسيد صداي تق و توق و آوازي بود كه بابا هميشه به ياد مامان مي خواند....

ناگهان صداي سگي از ضلع شرقي پارك بلند شد انگار يكي را دنبال كرده بود يا كسي داشت او را عذاب مي داد بلافاصله با سگ همبازي ام به طرف صدا دويدم اما هنوز بيشتر از صد قدم بر نداشته بوديم كه سورتمه روشن شد و آهسته به حركت در آمد و بابا فرياد زد اسي اسي ببين اين لعنتي را افتاد؟!

.............. با ديدن كابين تلفن نور اميدي در دلم روشن شد و اين بار به جاي هر اقدامي خودم را به آن رساندم تا با آتش نشاني تماس بگيرم به محض اين كه گوشي را برداشتم متوجه شدم كه توطعه اي در كار بوده و همه ي برنامه هاي امشب از قبل طرح ريزي شده است.

بنابراين با نااميدي به طرف اطلاعات رفتم تا بلكه از تلفن آن جا استفاده كنم يا از نيلوفر كمك بگيرم متاسفانه تلفن دفتر و اتاق بابا هم قطع بود و تنها نيلوفر بود كه با صداي به هم خوردن در چشم گشود و با اعتراض گفت : چيه ؟ چه خبرته ؟ چرا اين قدر دا مي زني ؟

در حالي كه صدايم از شدت ناراحتي مي لرزيد گفتم بابا ! بابا يه ساعته كه داره مي چرخه نيلوفر مثل اين كه هنوز خواب بود يا خواب ميديد چشمهايش را ماليد و گفت : بابا كجا مي چرخه؟!

دستش را گرفتم و ازاطلاعات بيرون كشيدم و او را به طرفي كه سورتمه مي چرخيد پرت كردم و با گريه گفتم اون جا....

نيلوفر جيغي كشيد و به طرف سورتمه دويد كه ديدم اتومبيل گشت پليس و همراه با يك آمبولاس و آتش نشاني در حالي كه چراغ گردان قرمزشان تاريكي را مي شكافتند آژيركشان به طرف ما مي آمدند.

مامورين آتش نشاني به طرف سورتمه دويدند و گروهباني خم با يك دستبند به طرف من آمد و بي آنكه چيزي بپرسه دستم را از پشت سر دستبند زد .

چيزي طول نكشيد كه سورتمه ي لعنتي ايستاد جسد بابا را كه صورتش كبود شده بود و با خون بيني اش رنگ گرفته بود از آن پياده كردند.

همان شب در باز جويي اوليه توسط افسر كشيك دو عدد كليد مربوط به اتاق كنترل سورتمه و اتاق توزيع و ترمينال برق اصلي نا خودآگاه در جيب شلوارم پيدا شد و ضميمه ي پرونده ام كردند.

دو ساعت باز جويي طول كشيد و من به جرم قتل عمد با مدارك و شواهد موجود قاتل شناخته شدم و بايد تا رسيدن به سن قانوني بلاتكليف در زندان مي ماندم.

كه باز شدن در انتهاي راهرو روشن شد و مردي پا به بند گذاشت.

با اين كه فاصله زيادي با او داشتم و صورتش را خوب نمي ديدم اما اوليت چيزي كه نظرم را جلب كرد پاهاي زنجير شده اش بود آن هم قاب و زنجير كلفتي كه مخصوص محكومين خطرناك و يا اعدامي ها بود .

به احترامش كه مهمانم بود از جا بلند شدم در يك لحظه نگاهمان به هم گره خورد (( همزمان بچه هاي بند هم از جا بلند شدند)) باور كردني نبود كه شاهرخ با اين وضع روبه رويم ايستاده باشد براي چند ثانيه اي مات شده بودم و باز با ترديد او را ورانداز كردم خود خودش بود سلام كردم و گفتم : خوش اومدي مرد چه عجب ياد ما كردي ؟!

نگاهي به بچه ها كرد و همان طور كه ايستاده بود زانو زد و گفت : حلالم كن اسي بذار راحت بميرم.

كمي خم شدم و بازوهايش را گرفتم و به حالتي كه مي خواستم او را بلند كنم گفتم : وقتي همه ايستادن يه مرد زانو نمي زنه و بشينه !

بلند شد و گفت : من آبروي هر چي مرد بود بردم از خودم خجالت مي كشم كه زانو زدم.

_ خب آدم بعضي وقت ها اشتباه مي كنه اين دليل نمي شه كه مرد نباشه.

- اصلا من اشتباه دنيا اومدم بايد سر زا مي رفتم.

- گيرم كه مي رفتي ! فكر مي كني ديگه همه چي درست مي شد.

- ......

- سورتمه ي شهر بازي رو يادته؟

- مگه مي شه يادم بره ؟ فقط دلم مي خواد بدونم نقشه ي حساب شده ي اون شب كار تو باد يا نيلوفر؟

- كار هر دومون از يه هفته قبل رو نقشه كار كرديم يعني مي دوني ؟ نيلوفر كشيده بود من اجرا كردم .

- پس اون شب نيلوفر خواب نبود؟

- معلومه كه خواب نبود چون سورتمه رو اون روشن كرد.

- تو چي كاره بودي؟

- من سگا كلنجار مي رفتم تا بتونم در موتورخونه ي اصلي برق رو قفل كنم.

- يه هفته كه نه اما دو ماه بعد ما رسما ازدواج كرديم.

- پس مبارك باشه يه گل بهتون بدهكارم.

- از گل قشنگي كه من پرپر كردم.

- منظور تو نمي فهمم.

- منظورم نيلوفر آخه مي دوني ؟ ما براي هم ساخته نشده بوديم اصلا زبون همديگه رو نمي فهميديم اگه بگم ده روز بيشتر با هم زندگي نكرديم باور مي كني ؟!

- پس بابا درست مي گفت كه تو مرد ميدون زندگي نبودي.

- آره حق با اون بود من به طمع شهربازي نيلوو مي خواستم غافل از اين كه چند روز بعد از قتل شهرداري آن جا را گرفت و پلمب كرد.

- خب فهميدي كه شهر بازي رو پلمب شد نيلو رو كشتي ؟

- نمي خواستم اين جور بشه اما شد. ترس مث سايه دنبالم بود يه جوري شده بودم كه فكر مي كردم همه مي دونن من قاتلم از طرفي هم نيلو هر روز تهديدم مي كرد.

- پس با دست خودش گور خودشم كند آره ؟

- اون روز هم باز خودش شروع كرد بر خلاف هميشه كه تحملش مي كردم اصلا حوصله نداشتم ولي اون ول كن نبود يه وقت ديدم نفسشو گرفتم

- براي تو چي فرقي مي كنه ؟

- مي خوام بدونم به سختي مرگ بابا بود ؟

- ما توي آشپزخونه با هم درگير شده بوديم اون روز واقعا تصميم داشت قصه رو تموم كنه منم صبرم لبريز شده بود و دست كمي از او نداشتم.

- زود برو سر اصل قضيه فقط بگو چه جور كشتيش ؟

- نا غافل با كارد آشپزخونه به طرفم حمله كرد با مشت زدم تو صورتش وقتي ديد از بيني اش خون مي آد شروع كرد به جيغ زدن منم ديدم يه ماهي تابه روغن داغ رو اجاق گازه ديگه چيزي نفهميدم موهاشو گرفتم صورتشو كردم تو ماهي تابه نمي تونم بگم كه چي كار كردم! فقط همينو فهميدم كه مردن براش بهتر بود با كاردي كه دست خودش بود كشتمش.

- پس تقاص بابا رو پس داد.

- خب بعد چي كار كردي؟

- فرار كردم رفتم بندر تا به خيال خودم برم اون بر آب با دست خالي نشد يه سال در به در و فراري بودم بالاخره هم گرفتنم همون جلسه اول همه چي رو اعتراف كردم.

- پس اومدي منو به رقص مرگ دعوت كني ؟

با تعجب پرسيد منظورت از رقص مرگ چيه ؟

- گوشاتو باز كن تا خوب بفهمي چون يه بار بيشتر نمي گم.

- تو بايد سه روز اونم روزي سه مرتبه اعدام بشي تا من رقصتو بالاي جوب ببينمو لذت ببرم.

- چرا سه روز و سه مرتبه؟!

- روز اول به ياد بابا و خاطره هاش روز دوم به ياد نيلوفر گلي به قول خودت پرپرش كردي روز سوم براي خودم كه تو ((بي همه چيز )) بازي رو ازم گرفتي و راه زندونو يادم دادي.

نگاهي به درو و برت كن ببين به جاي شهربازي كجا اومدم و با كي يا همبازي ام؟!

-ديگه فردا آزاد مي شي همه چي تموم مي شه اسي

بر عكس شدم يه آدم مث و امثال تو كه همه چي برام تازه شروع شده

شاهرخ ديگر چيزي نگفت من هم حرفي براي گفتن نداشتم تنها صداي مامور بند بود كه سكوتمان را شكست و گفت : وقت ملاقات تمومه......



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت17:15توسط مصطفي بزرگي | |




به شهر شلوغ بي کسي تبعيد شدم
سفر درازي بود ، از ديار عشق مي آوردنم

خسته از راه ، تکيه گاهي براي لحظه اي هم نيافتم
شايد من تازه وارد بودم ، اما نه
همه از کنار هم رَد مي شدند ، گويي نابينايند

اونجا هيچکسي دل نداشت
گويي همه دل داده و پس هم نگرفته بودند

چندتا اعدامي رو ديدم ؛ که مي کشيدند فريادِ عشق و بي صدا
دلشون سوخته بود ، ديگه پس هم نمي تونستن بگيرن اون دلو

اونجا روز و شب نداشت ، هميشه غروب بود
شب نبود ؛ ستاره هاشو بشماريم تا بخوابيم
هيچکسي نمي خوابيد تو اون ديار

خنده بر لب نديدم ، گريه هم  ؛ اي مي ديدم
همه ساکت بودند ، اونقدر سکوت بود که گوشامو کَر مي کرد

فردايي نبود ، هميشه ديروز بود

زمينش خاک نداشت ، همه چيز از سنگ بود

يکي رو به قيد ضمانت برگردوندند ، شايد توبه کنه
اما بعدش با حکم اعدام به دست برگشت

اونجا رنگ سبزي موجود نبود ، نور نبود ، اميد نبود
انتظار آدماش دَرارو از جا مي کند

عده اي نشسته بودند و ساز دستي مي زدند
سازشون صدا نداشت ، اما اشک همه رو پايين کشيد

همه دلسرد بودند ، گرچه بي دل بودند
نه هواش گرم نبود ، سرماش هم بي رنگ بود

هيچ کسي  نا  نداشت

همه از شيشه بودند

در ِ اونجا از سنگ بود ...


+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت18:12توسط مصطفي بزرگي | |

هميشه يک غم گوشه دل آدما وجود داره

 

اصلا آدم بي غم توي اين دنيا وجود نداره

 

اما غمهاي اين آدما خيلي با هم فرق داره

 

بعضي ها غم شون جور شدن بساط گناه وخلافه !!!

 

بعضي ها غم نان دارند نان نان نان نان نان نان نان نان!!!

 

بعضي ها از تنهايي شکايت مي کنند تنهايي تنهايي تنهايي!!!

 

بعضي هااز مريضي نگران هستند مريض مريض مريض!!!

 

بعضي هاپي يه سر پناه مي گردند خونه خونه خونه!!!

 

بعضي هااز بي مرکب بودن غمگينند ماشين ماشين ماشين!!!

 

بعضي ها حتي براي بازي هاشون نگرانند اسباب بازي اسباب بازي اسباب بازي!!!

 

بعضي ها از نبودن يه بچه دل شکسته هستند بچه بچه بچه!!!

 

بعضي ها در فکر کار کردن هستند شغل شغل شغل!!!

 

بعضي ها غم گل وگلزدن رو دارند فوتبال فوتبال فوتبال!!!

بعضي ها غمشون اينه که چرا بايد با حجاب باشند حجاب حجاب حجاب!!!

 

 بعضي هاغمشون غم علمه!!کنکور کنکور کنکور!!!

 

بعضي ها غمشون چاله هاي کوچه است وشهرداري کوچه کوچه کوچه!!!

 

بعضي ها غمگين از مرگ عزيز مرگ مرگ مرگ!!!

 

بعضي ها غم لباس رو دارند لباس لباس لباس!!!

 

اما بعضي ها غمشون غم گم کرده است ...خونه شون تمام عالمه... لباسشون خيال ياره... مرهم تنهايي اونها وصاله

 

کارشون عاشقيه... علمشون معرفته... حاصلشون زيارته... مرکبشون دلدادگي... مريضيشون جدايي... مرگشون گناه

 

کوچه شون مسير ياره...غم حجابشون غم غفلت ...نانشون روزي خداست

 

اونا تمام غمشون غم مولا وآقا وعزيز و ........

 

فکر ميکني چند نفرتو عالم غمشون غم آقاست؟

 

پس چطور همه ادعا مي کنند منتظرند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت19:39توسط مصطفي بزرگي | |

سال جديد را به هم وطنانم و به خصوص كساني كه خارج كشور هستند تبريك ميگم

به خصوص دوستان وبلاگم    

سال خوبي داشته باشين

سال جديد را پيشاپيش تبريك ميگم عيدي يادتون نره   


 

به ياد كوروش كبير


این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم   
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
 
سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی هایت ... دوستت دارم
 


ز کوي يار مي آ يد نسيم باد نوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي . نوروز مبارک
با تبريک سال نو
  


يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد   
تنها دل ساده ايست دارايي ما   
آن هم شب عيد تقديم تو باد 

                             


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت16:54توسط مصطفي بزرگي | |

صلح ،خواب کودک است.

صلح ،خواب مادر است.

گفتگوی عاشقان در سایه سار درختان، صلح همین است

***

وقتی جای زخم

بر چهره جهان رنگ می بازد

و در گودال بمب ها درخت کاشته می شود

هنگامی که شکوفه امید

در دلهای گداخته بار می آید

وقتی مردگان

به آرامی می خوابند

و باور دارند:

که خونشان هدر نخواهد رفت

آنگاه، صلح همه جا را فرا می گیرد.

***

صلح هنگامی است

-که به دلخواه-

از پشت پنجره های بازش

به آسمان بنگریم

وچشم ما روشن شود

به طبل رنگینش

که در دور ها نواخته می شود.

***

صلح، هنگامی است که سنبله ها

خم می شوند و برای یکدیگر نجوا می کنند:

"روشنایی ، روشنایی"

لحظه ای که نور افقها را در من نوردد

صلح، همین است.

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت19:31توسط مصطفي بزرگي | |


یکی از این روزها

از خاکستر خود بر می خیزم
تو آمده ای
و جهان کنار تو
علف زاری مه آلود
با تیرک شکسته تلفن نیست
شور است و امید
و رستگاری ابدی
دیگر به مرگ نمی اندیشم
زیبایی تو
مرا نجات داده است

تاریک بود
اما هول آور نبود
دریا بود
اما غرق نمیکرد
من ذات جهان را
در چشم های تو دیدم
و گرنه می ترسیدم
از ماندن و
زیستن

در این سیاره تاریک
نور معنی نجات است
و تو نور بودی
برای تو دعا خواهم کرد.




ما به اشتباه عاشق می شویم
ما در این بیابان تاریک اشتباها همدیگر را پیدا می کنیم
ما اشتباها عاشق هم می شویم
ما اشتباها قلبهایمان را پر از مهر می کنیم
اشتباها در تمام لحظه های یکدیگر زندگی می کنیم
و انگاه به تلنگری به درست از خواب برمی خیزیم
بعد از این تجربه های همه اشتباه چگونه دوباره بیابان را باور کنم ؟
چگونه ان خواب و بعد تلنگر و حالا این بیداری را تاب اورم ؟
و فکر می کنی ان تلنگر چه بود ؟



من قول خود مرا به تو و تو قول خودت را به من داده بودي
بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير
عشقمان را به گروگان گرفت!!



ديدي كه يار جز سر جور و ستم ندشت
بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت
يا رب مگيرش ارچه دل چو كبوترم
افكند و كشت وعزت صيد حرم نداشت

غمی غمناک

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت21:7توسط مصطفي بزرگي | |



شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده , من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که میخواستیم برسیم و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ; دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."

...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "

...و به خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!

پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :

"راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت19:4توسط مصطفي بزرگي | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت19:24توسط مصطفي بزرگي | |

در صفحه پايين بازي فلش هستش در مورد فلسطين كه خودتون مردمان
بي دفاع هستيد كه با سنگ صهيونستي يهودي به درك ميفرست سايت سايت فلش
http://whats-happening.net/fa/stone/index.htm

اي مردمان ايرانيان و مسلمانان بيدار مسجد القصي واقعي را ببينيد كه چطور
توسط صهيونيستي نابود و در حال نابود شدن است ببينيد مسجد الاقصي
از بين ميرود يهوديان چطور مردمان دنيا را فريب ميدهند كه مسجد الاقصي
را به مسجد قبة الصخره مينامند كه فكر ميكنند مردم دنيا را فريب دادن شما
را به ديدن تصاوير مسجد الاقصي دعوت ميكنم حتما ببينيد


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت12:36توسط مصطفي بزرگي | |

همیشه منتظرت هستم

بی آن که در رکود نشستن باشم

همیشه منتظرت هستم

چونان که من

همیشه در راهم

همیشه در حرکت هستم

همیشه در مقابله

تو مثل ماه

ستاره

خورشید

همیشه هستی

و می درخشی از بدر

و می رسی از کعبه

و کوفه همین تهران است

که بار اول می آیی

و ذوالفقار را باز می کنی

و ظلم را می بندی

همیشه منتظرت هستم

ای عدل وعده داده شده

این کوچه

این خیابان

این تاریخ

خطی از انتظار تو را دارد

و خسته است

تو ناظری

تو می دانی

ظهور کن

ظهور کن که منتظرت هستم

ظهور کن که منتظرت هستم

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت19:28توسط مصطفي بزرگي | |

خاطرات يک مددکار
سارا لقماني
مددکار اجتماعي باشي و مربي شيفت شب دختران فراري شوي تجربه هاي متفاوتي خواهي يافت تا آنکه فقط مددکار باشي. در لحظه هايي با اين دختران غريب هستي که غربت شان تمام ساختمان را برمي دارد. وقت اداري به پايان رسيده و روان شناس و مددکار به خانه هاي شان باز مي گردند که تو تازه از راه مي رسي. سلام و خداحافظي ات با همکاران يکي مي شود. در ً بخش اداري ساختمان را قفل مي کنند و مي روند تا فردا صبح. اتاق مربي شيفت شب، يکي از 6 اتاق طبقه دوم ساختمان است. همان جايي که فقط دختران زندگي مي کنند. خوب است که مي تواني با بلوز و شلوار باشي تا فردا صبح، وقت رفتن. با اين پوشش مشغول کار بودن هم تجربه يي است. دختران زيادي در اين ساختمان نيستند اما کنار آمدن با ويژگي هاي
 خاص و متفاوت رفتاري که دارند تمام انرژي ات را مي گيرد.
پرخاشگري، تنش، خودزني، اعتياد، دروغگويي، انحراف جنسي،
 سرکشي از مقرراتي که حتي خودشان براي ساختمان تعيين
کرده اند، بي ثباتي در ادامه حرفه يي که برمي گزينند، افسردگي
، ناتوان در ايجاد ارتباط صميمي با دوستان و مسوولان و عدم تحمل
زندگي يکنواخت، رفتار هايي است که کافي است چند روزي با اين
جمع باشي تا متوجه شوي
.

ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت19:23توسط مصطفي بزرگي | |

یه وبلاگ جدید درباره خواننده های خارجی و ایرانی ساختم حتما ببیند

divaking.blogfa.com

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت18:51توسط مصطفي بزرگي | |

                                                      
نام و نام خانوادگي : نانسي عجرم
متولد : 16.05.1983
محل تولد : اشرفيه لبنان
تعداد برادر و خواهر: يک برادر و يک خواهر مجرد
محل اقامت : نيوشيلا لبنان به همراه خانواده

نانسي عجرم به عنوان يکي از زيباترين خوانندگان زن عرب تنها 8 سال داشت
که کار خواندن را شروع مي كند ,
هنگاميکه که 12 سال داشت در برنامه اي در تلويزيون به نام ستارگان آينده شرکت مي کند
و به مدال طلا دست پيدا مي کند .
يکي از خوانندگان مصري که در آن برنامه شرکت کرده بود صداي نانسي را به صداي
خواننده بزرگ عرب ام کلثوم تشبيه کرده است .
بعد از آن او به طور جدي کار موسيقي را تحت نظر بهترين معلمان موسيقي دنبال مي کند
و در سن 18 سالگي به عنوان يک خواننده حرفه اي معروف مي شود,
اولين آلبوم معروف او در سال 1998 به عنوان مشتاقلک (دلتنگ تو هستم )
و دومين آلبوم در سال 2001 با نام شيل عيونک عني (چشمانت را از من بردار )
منتشر شد وليکن عامل اصلي موفقيت او آلبوم سومش با عنوان يا سلام در سال 2003 بود
نانسي عجرم به عنوان بهترين خواننده عربي در سال 2003 شناخته شد.
آخرين آلبوم او آه و نص در سال 2004 منتشر شد.
بي شک نانسي عجرم يکي از محبوبترين چهره هاي خواننده عربي است,
که البته اين محبوبيت را مديون زيبايي صورت بعد از عمل جراحي مي باشد
هم چنين رفتار بچگانه و خونگرم او و صداي دلنشينش همگي موجب اين محبوبيت خارق العاده شده اند.
 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت11:44توسط مصطفي بزرگي | |

همونطور که همه شما دوستان عزیز اطلاع دارین در گیری بین متین دو حنجره پدر راک فارس و سروش هیچکس پیدا شده که البته شایعات زیاده و امروز طی صحبتی که با متین عزیز داشتم خبرهای کاملی در باره این درگیری براتون دارم.

هیچکس طی تماسی به متین درخواست همکاری میده ولی متین از اونجایی که علاقه ای به رپ نداره این همکاری رو رد میکنه!

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت9:45توسط مصطفي بزرگي | |

قربانيان بي فردا (فرار دختران و رابطه آن با عشقهاي خياباني بر حسب واقعي در پرونده هاي بهزيستي نوشته شده است ) در آينده نزديك اين مطلب رو براي خوانندگان عزيز خواهم نوشت

 ببخشید مطلب هنوز تمام نشده فعلا صبر کنید خوانندگان
و دوستان گرامی پوزش منو بپذیرید

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت19:21توسط مصطفي بزرگي | |

 

 

 

نشانه هاي مومن واقعي :

مومن واقعي دانش و شكيبايي را با هم به كار مي برد ، با مردم آميزش دارد تا دانش او زياد شود . مومن وسيله معاش خود را از راه پاكيزه و شايسته فراهم مي كند . اگر در مقام پرسش بر مي آيد ، منظورش فهميدن است . سكوت را اختيار مي كند تا از لغزش ها سالم بماند . از زورگويي و ناداني و دروغ مي پرهيزد و خود را از اين ناشايستگي ها بر كنار مي دارد . پرده كسي را نمي درد [ آبروي كسي را به خطر نمي اندارد ] راز كسي را بر ملا نمي سازد و در اسرار مردم امين است . امانت دار است . از كمك با ياران خود كوتاهي نمي كند . اگر از كسي خوبي ديد از آن ياد مي كند [ و سپاسگزار است ] . بسيار بخشنده است بي آنكه اسرافگر باشد و زياده روي كند . نسبت به در ماندگان بسيار مهربان و دلسوز است . در هر مشكلي مي توان به ياري او دل بست .

Signs of a faithful believer :

The faithful believer mixes conscience with patience in his behaviour . He communicates with people in order to increase his knowledge . He earns his livelihood in an honorable manner . He asks everybody to increase his knowledge and keeps silent to avoid mistakes . He avoids coercion , ignorance , lies and keeps always himself from evils . He does not divulge the secret of others . He does not inquire into the secret affairs which does not concern him . He is honest and is trustworthy . He helps those who have helped him . If any person does good to him he remembers it and he is grateful to the doer . He is generous , without prodigality and wastings . He is kind and compassionate to the poor and weak persons , and anyone could expect his help in the difficulties .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت19:38توسط مصطفي بزرگي | |

اگر غمي غصه ايي داريي بهتر از همه دلت رو با اشك ريختن خالي كن و بعد به خدا متوسل باش خدا بزرگه يك روزي به داد زندگيت ميرسه يك روزي مياد شانس تو يك روزي مياد نا اميد نباش

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت16:24توسط مصطفي بزرگي | |

 

دوستان عزیز به سوالات در درج ادامه مطلب کلیک کنید و جواب درست رو اعلام کنید و ایمیلتون رو وارد کنید تا جواب درست رو برای شما دوستان بفرستیم


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت9:16توسط مصطفي بزرگي | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت12:14توسط مصطفي بزرگي | |

                                            

  • از اندام هاي بدن به وسيله املاح حياتي و عناصر به خصوص پتاسم و همچنين مجموعه اي از ويتامين ها حفاظت مي كند.
  • توانايي و قدرت اعصاب را افزايش ميدهد.
  • از تكثير باكترهاي و عفونت روده جلوگيري ميكند.

ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت8:29توسط مصطفي بزرگي | |

۱ـ عظمت زندگی در علم نیست ، بلکه در عمل است.

۲- انسان همان چیزی است که باور دارد.

۳ـ برای بهره بردن از چیزی شناخت کامل آن لازم نیست.

۴- به جای ایراد گیری چاره اندیشی کنیم.

۵- دوستی که شما رادرک کند شما را می سازد.

۶- انسان آن چیزی است که در دل خود باور دارد.

۷ـ آنکه نمی تواند بپرسد، نمیتواند زند گی کند.


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت20:9توسط مصطفي بزرگي | |

                                     

S/he tried to pluck under her/his eyebrow, but blinded the eye

آمد زیر ابروشو برداره، چشمش را کور کرد

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت13:26توسط مصطفي بزرگي | |

 

 

                                  

                                     

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت10:15توسط مصطفي بزرگي | |

به امید زندگی خوب ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

  1. دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن ژیدا میکنم
  2. هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که این ارزش را داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمیشود
  3. اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
  4. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند
  5. بد ترین شکل دلتنگی برای کسی است که در کنار او باشی وبدانی هرگز به او نخواهی رسید
  6. هرگز لبخند را ترک نکن، چون هر کس ممکن است  در هر لحظه عاشق لبخند تو شود
  7. تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیایی
  8. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذرن
  9. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سژس شخص مناسب را، به این تر تیب  وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گزار او باشی
  10. همیشه افرادی هستند که تو را می آ زارند، با این حال  همواره به دیکران اعتماد کن وفقط مواظب باش که به کسی که تو را آ زرده دیگر اعتماد نکنی
  11. به چیزی که گذشت غم مخور و به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن
  12.  خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد
  13. زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداشته باشی

مطالب از گابریل  گارسیا مارکز  

 

  نویسنده ترانه

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت21:17توسط مصطفي بزرگي | |

مراقب گفتارت باش                                ممكنه برايت مشكل ايجاد كنه
مراقب لباست باش                               ممكنه برايت دچار مزاحمت كنه
مراقب افكارت باش                              آن ها به عمل در ميايد
مراقب چشمت باش                         ممكنه برايت مشكل در زندگي پيش آيد
مراقب گوششت باش                     ممكنه در زندگي حرف ديگران را قبول كني
مراقب خونه ات باش                     ممكنه دزدي در كمينه خونه باشد
مراقب خانواده ات باش                 شايد كسي خانواده ات را اذيت كند
مراقب دستت باش                      ممكنه دستت به آن كار بشكند
مراقب درس ات باش               شايد در اين جهان كاري پيدا نكني
مراقب خودت باش                  ممكنه شيطان و جن و انس بر تو احاطه نكنند
مراقب اعمال خود باش           ممكنه در اين دنيا سزاري كاري كه كردي ببيني
مراقب باش                                   مراقب باش
                      صلوات بر محمد و آل محمد

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت19:39توسط مصطفي بزرگي | |

                           

Once upon a time...



There was a rich King who had 4 wives .He loved the 4th wife the



ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت19:34توسط مصطفي بزرگي | |